آستانه هفده سالگی

فیلم آستانه هفده سالگی ( The Edge Of Seventeen ) یه فیلم کمدی-درام ‍ه.

نادین (هیلی استاینفیلد) هفده ساله میره پیش معلم تاریخش و میگه که می‌خواد خودشو بکشه چون دبیرستان دیگه واسش غیرقابل تحمله و اتفاقاتی که براش افتاده رو توضیح می‌ده...

من به شدت با نادین هم‌ذات پنداری می‌کردم، عصبانیتاش، لجاجتش و حسودیاش رو هم خیلی درک می‌کردم و بهش حق می‌دم واقعا، خوب منم یه نوجوونم و یه جاهاییش از برادرش و دوست صمیمیش واقعا حرصم می‌گرفت.

من عاشق معلم تاریخش شدم واقعا، مخصوصا اونجاش که سربه‌سر هم می‌ذاشتن، بعد دختره بهش گفت: "تو هیچ وقت موهاتو شونه نمی‌کنی، چون اصلا مو نداری، کچلی!" عاشق اونجاشمXD واقعا خیلی معلم خوبی داشت، به جای اینکه نصیحتش کنه، با یه قیافه پوکر نگاش می‌کرد فقطXD هی هم مسخره‌ش می‌کردD:  من از این معلما می خوااااااام :(

ایشون همون معلمه

 

اینم کریستا (هالی لو ریچاردسون) دوست نادینه که توی فیلم پنج قدم فاصله هم بازی کرده

 

در ضمن داداششم خیلی بیشور بازی درمیاورد:(

امتیاز imdb فیلم هم خیلی خوبه (یه چیزی حدودای 7.7 )

بهترین فیلمی بود که درباره احساسات و درگیری های ذهنی دوران بلوغ دیدم!

برای دانلود فیلم میتونید به این لینک برید

دیالوگی از فیلم:

همه آدم‌های دنیا به اندازه‌ی تو بدبختن. فقط اونا توی وانمود کردن بهترن!

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • شی‍ ‍فته
    • چهارشنبه ۸ مرداد ۹۹

    سونیک خارپشت ( Sonic the Hedgehog )

    سلام بچه‌ها!

    این فیلم ماجرای یه خارپشت آبی به اسم سونیکه که به خاطر قدرتش مجبوره یه زندگی پنهان داشته باشه. اون الان روی زمین توی یه محله کوچیکه و اگه شناخته بشه با یه سری حلقه‌های طلایی باید به یه سیاره دیگه بره...

    ژانر فیلم کمدی، اکشن و ماجراجوییه و محصول سال 2020.

    اگه با دقت پوستر فیلمو دیده باشید، متوجه می‌شید این دکتر سیبیلو ، همون جیم کریه!

    خیلی فیلمو دوست داشتم:)) خیلی نوستالژیک بود*-* اون بازی قدیمی سونیک رو یادتونه که توی سگا بود؟؟ 

    اگه شما هم مثل من باهاش کلی خاطره دارید، ببینیدش تا خاطراتتون زنده بشن^^

     

    راستی Sonic the Hedgehog2 توی سال 2022 توی 19 آوریل پخش میشه.

  • ۴ پسندیدم
  • نظرات [ ۲۷ ]
    • شی‍ ‍فته
    • يكشنبه ۵ مرداد ۹۹

    پنج قدم فاصله

    کتاب فوق العاده قشنگیه *اشک*

    درباره‌ی یه دختر به اسم استلاست که یه بیماری به اسم فیبروز کیستیک داره و هر چند وقت یه بار برای اینکه ریه‌ش عفونت نکنه میره بیمارستان، از اون طرف یه پسر دیگه به اسم ویل تازه به اون بیمارستان اومده و اون علاوه بر فیبروز یه بیماری دیگه هم داره. بیمارای فیبروز باید از هم دیگه همیشه شش قدم فاصله داشته باشند، چون اگه بیش از حد به هم نزدیک بشن ممکنه بمیرن...

    تیکه هایی از کتاب:

    "اگر قرار باشد بمیرم، می خواهم واقعا زندگی کنم."

    "اگر امسال چیزی به من آموخته باشد، آن چیز این است که اندوه می تواند فرد را نابود کند."

    یه داستان عاشقانه فوق العاده‌ست:))

    و بله فیلم هم داره:))

    هم فیلم و هم کتاب هر دو خیلی زیبان :))

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • شی‍ ‍فته
    • سه شنبه ۳۱ تیر ۹۹

    درخت ها زیر آتشند

    پدر سرش پایین است. زمین سیاه است. سرش را بالا می گیرد. آسمان سیاه است. ابر سیاه است. باد سیاه است. شهر سیاه است. 

    _ پدر، می‌شود دوباره آن داستان را تعریف کنی؟

    پدر به پسرش نگاه می‌کند. زیر چشمان پسر سیاه است. 

    _ کدام داستان پسرم؟

    _ همان که این‌طور شروع می‌شد: روزی روزگاری، زمانی که هنوز درختی وجود داشت...


    +میشه لطفا اینو ببینید؟

    ++در رابطه با پست قبلم، لطفا اگه میشناسید بگید:) 

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۹ ]
    • شی‍ ‍فته
    • دوشنبه ۱۹ خرداد ۹۹

    کمک از ما نوشتن از شما#2

    قدم می‌زد. نه قدم های بی هدف، نه قدم هایی از سر بیکاری، نه برای در کردن خستگی. قدم هایش هدفمند بودند، خیلی هدفمند تر از قدم های آدمهایی که به او تنه می‌زدند. عرق از پیشانی اش برچید. با کفشهای کهنه و و رنگ و رو رفته پا می نهاد بر خیابان هایی آلوده. صاف کردن لباسش فایده ای نداشت. او می خواست زیبا به نظر بیاید اما آدم‌های عجول اطرافش درکش نمی کردند. آنها نمی فهمیدند و مدام به او تنه می زدند. آکاردئونش را سفت چسبیده بود، تنها چیزی که در این جهان بیکران، دلبستگی عظیمی به آن داشت. به گام هایش سرعت بخشید. داشت دیر می‌شد. به دختربچه ای که از کنارش عبور کرد و به او تنه زد، نگاهی انداخت. چگونه می توانست ذوق در چشمانش را برای خواستن جایگاهی که آن دختر بی هدف داشت، پنهان کند. دلش می خواست بی هدف باشد، شاد و خندان در کوچه قدم بردارد. به مقصدش رسید. لباس هایش را مرتب کرد، غبار از تن تکاند، روسری کوچکش را صاف کرد، دستی بر پیشانی کشید. می خواست زیبا به نظر برسد. صندلی تاشوی کوچکش را بر زمین نهاد. در شیشه ی روبرویش، عکس خودش را دید، آیا زیبا به نظر می‌رسید، همان طور که بود؟ نشست و دامنش را صاف کرد. آدمهای عجول از روبه‌رویش طوری می گذشتند که انگار او اهمیتی ندارد، انگار جزئی از دیوار است. اما او آکاردونش را روی پایش گذاشت، صاف نشست، درست مثل یک هنرمند واقعی، همانی که بود. مردم شتابزده حرکت می کردند. نفس عمیقی کشید و دستانش را روی کلیدهای آکاردئون کشید و شروع کرد به نواختن. حالا فقط نت ها مهم بودند و او...

    +حتما آهنگ رو گوش بدید:)

     دریافت

    +ممنون از ماجده‌جون بابت این چالش نما:)

    +بچه ها یه نگاهی به عکس های توی وب ماجده بندازید و اگه قلقلکتون داد واسه نوشتن، بنویسید حتما:)) همتون دعوتید(=

    +دوستان اگه نوشتید، لینک رو برای ماجده بفرستید، تشکر:)

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • شی‍ ‍فته
    • چهارشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۹

    کمک از ما نوشتن از شما#1

    داشت غرق می‌شد. انگار میان چیزی بود، بین خواب و بیداری. چشمانش تنها تاریکی را نشان می داد. دنیا فقط صفحه ای تار بود و داشت محو می شد. او نیز در میان این پیچیدگی محو می شد. هر روز اتفاقات تلخ و تلخ تر او را در خود می بلعیدند. چند سالش بود؟ خیلی بزرگ نشده بود، هنوز جایش میان بزرگترها نبود، هنوز در پستو بود،‌در گوشه و کنار اجتماع. چقد طول کشیده بود تا به اینجا برسد؟ آیا اتفاقی تلخ دنیایش را فرو می‌پاشید؟ نه،‌هیچ اتفاق بزرگی رخ نداد. او ذره ذره محو می شد. ذره ذره از وجودش کم می شد. ظاهرش پسر بچه ای معمولی بود،‌با نیاز های معموالی: غذا، لباس،‌ آب، هوا. اما هوا به اون نمی رسید. او داشت در دنیای کوچکش غرق می‌شد. در جایی میان خیال و واقعیت. جایی میان افکار و اعمال. میان حرف های نا گفته و گفته شده، کارهای کرده و ناکرده،‌ میان عقل و احساس. او در تنهایی خودش ‌و بی کسی احساساتش غرق می شد. غرق می شد اما آبی در کار نبود. اورا تنهایی در آغوش می کشید و خفه می کرد.

    _ هی می تونی با من حرف بزنی!

    حرف هایش مانند هوای از بینی به مغزش ریخت. دنیا طبیعی شده بود. تاریکی دور بود...!

     

    +ممنون از ماجده‌جون بابت این چالش نما:)

    +بچه ها یه نگاهی به عکس های توی وب ماجده بندازید و اگه قلقلکتون داد واسه نوشتن، بنویسید حتما:)) همتون دعوتید(=

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • شی‍ ‍فته
    • سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۹

    یکی از ما دروغ می گوید!

    یکی از ما دروغ میگوید ترجمه فائزه ابراهیمی

    این کتاب خیلی جذاب بود. البته من یه جاهایی شخصیتارو قاطی می کردمXD ولی جالب بود. موضوعش اینجوریه که توی یه دبیرستان یکی از بچه ها میمیره و چهار نفر پیش اون بودن، الان می خوان بفهمن کی باعث کشته شدن اون پسره شده. ژانرش جناییه و جالبه.

    این عکسی که بالا گذاشتم، نمونه ی پر سانسور کتابه:| و پایینیه سانسور نداره، شایدم داره ولی خیلی کمه. من اول اون بالایی رو می خوندم چون ترجمه ش روون تر بود، بعد هرجا رو نمی فهمیدم چی شد توی کتاب پایینیه نگاه میکردم. خیلی اذیت شدم واقعا:/ دیگه از یه جایی به بعد که دیدم توی ترجمه بالایی نوشته بود: او چیزی گفت که درست نشنیدم. و توی ترجمه پایینی، دو ساعت طرف حرف زده بود، کلی همه اظهار نظر کرده بودن و اتفاقا طرف شنیده بود، دیگه از اونجاش، کتاب پایینی رو خوندم.

    یکی از ما دروغ می گه ترجمه هما شهرام بخت

    چند تیکه از کتاب:

    ” تغییرات سریع طرز فکر مردم خنده‌دار است. “

    ” «حتماً، حتماً. عجله‌ای نیست، فشاری نیست. تصمیم با خودته کوپر.»
    مردم همیشه همین را می‌گویند اما منظورشان این نیست.“

    ” اما وقتی دروغی را مدام تکرار کنی، به واقعیت تبدیل می‌شود و من این را درک می‌کنم. من هم همین کار را کردم. “

    ” گاهی اوقات خیلی سخت می‌شود به‌خاطر آورد که شنیدن خبر خوب چه احساسی دارد. “

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • شی‍ ‍فته
    • دوشنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۹

    درخشش ابدی یک ذهن پاک

    وای که چقدر این فیلم قشنگ بود*-* خیلی دوستش داشتم و پیشنهاد میکنم حتما ببینینش((= بدون دیدن هیچ خلاصه ای ازش بپرید تو دل فیلم و ببینینش! ژانرش هم عاشقانه است. چندتا دیالوگ:

    بعضی وقتها فکر میکنم مردم نمی فهمن که وقتی بچه ای چقدر تنهایی، انگار اهمیتی نداری.

    چه شکستی از این بدتر که این همه وقتت رو پای یه نفر بذاری و آخرش بفهمی که چقدر باهات غریبه است.

    دوستت دارم و شاید بزرگی همین جمله ی کوچیک دنیارو نجات بده.

    ممنون از ناشناس عزیزی که این فیلمو پیشنهاد داد(=

  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۵ ]
    • شی‍ ‍فته
    • يكشنبه ۲۱ ارديبهشت ۹۹

    سیزده دلیل برای این که...

    کتاب پر از سانسور بود، خیلی جاها باید حدس میزدین که چه اتفاقی افتاده:/ ولی در کل خوب بود. تیکه های قشنگی هم داشت. البته فضای داستان خیلی تاریک بود، خیلی زیاد. موضوع درباره دختریه که خودکشی کرده و قبل از خودکشی، صداشو توی سیزده تا نوار ضبط کرده و توی هرکدوم درباره ی کسی که یکی از دلایل خودکشی ش بوده، حرف زده. این نوار ها دست اوناییه که دلیل خودکشیش بودن. فکر می کنم فیلمش رو خیلی هاتون دیده باشین، شایدم نه، به هر حال من که کامل فیلمشو ندیدم فقط چندتا قسمت از فصل اولش رو دیدم. نمی دونم چجوری فیلمش سه فصله ولی کتابش سیصد صفحه:/

    در واقع کتاب به این اشاره داره که رفتارهایی که ما نسبت به دیگران انجام  میدیم و راحت از کنارشون رد میشیم، ممکنه تاثیرش روی دیگران خیلی زیاد باشه، همین طور کارهایی که می تونیم برای دیگران انجام بدیم و نمیدیم...
    یه چیزی که ممکنه بگین اینه که این دلایل اصلا برای خودکشی کافی نیست. اما شما باید اینو درنظر بگیرین که هانا بیکر(شخصیت اصلی کتاب) نوجوونه، تو دوره نوجوونی هر اتفاق کوچیک و ساده ای با روح و روان آدم بازی می کنه...
     
    چند تیکه از کتاب:
    ” گمون کنم مسئله دقیقاً همینه. هیچ‌کی دقیقاً نمی‌دونه چه تأثیری رو زندگی بقیه داره. خیلی وقت‌ها اصلاً خبر نداریم. فقط مثل همیشه رفتار می‌کنیم. “
     
    ” این‌که دیگران چه فکری درباره‌ی من می‌کنن از کنترل من خارجه. “
     
    ” متأسفانه، آدم نمی‌تونه دست به انتخاب بزنه و دقیقاً یه نقطه رو نشونه بگیره. وقتی با زندگی آدم‌ها بازی می‌کنین، با کل زندگی‌ش بازی کردین. “
     
    ” «کلی، لازم نیست همه‌ش مراقبم باشی.»
    ولی من مراقبت بودم، هانا. خودم می‌خواستم. می‌تونستم کمکت کنم، ولی هر بار که جلو می‌اومدم، پسم می‌زدی.
    صدای هانا رو می‌شنوم که باز می‌گه: «پس چرا بیش‌تر سعی نکردی؟» “
  • ۶ پسندیدم
  • نظرات [ ۶ ]
    • شی‍ ‍فته
    • سه شنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۹

    ناهمتا

    سه گانه ناهمتا، یه اثر فانتزی خیلی شیک و تمیز و کلا خیلی قشنگه*-* من که عاشقش شدم. در مورد یه دختریه که توی شهری زندگی می کنه که به پنج قسمت تقسیم شده: رفاقت، هوشیاری، دلیری، فداکاری و رک گویی. خودش توی فداکاری زندگی میکنه ولی امروز، روز مراسم انتخابه، باید از بین این بخش ها یکیش رو انتخاب کنه، مثلا اگه توی فداکاری بمونه باید همیشه خودشو نادیده بگیره و به همه کمک کنه و از خودش بگذره. ولی اگه بخش های دیگه رو انتخاب کنه از خانوادش دور میشه . اما اون توی خودش روحیه فداکاری رو نمیبینه و نمی تونه خودشو ندید بگیره...

     

    چند تیکه از کتاب اول (سنت شکن):

    ” داشتن جثه‌ی عضلانی که از فرمان درست مغز بی‌بهره است به هیچ دردی نمی‌خورد. “

    ” ما به شجاعت‌های معمول احترام می‌گذاریم؛ شجاعتی که کسی را وا می‌دارد تا به‌خاطر کس دیگری قد علم کند. فکر زیباییست. “

    ” بهانه‌ها همیشه دستاویزی هستند که هر عمل اشتباهی را می‌توان با آن توجیه کرد “

     

    چند تیکه از کتاب دوم (شورشی):

    ” آدم‌‌ها از لایه‌‌های عمیق راز بوجود آمده‌اند. گاهی تصور می‌‌کنی آن‌ها را می‌‌شناسی و درکشان می‌‌کنی اما انگیزه‌‌ها و هدف‌هایشان فقط در قلبشان خانه دارد و از چشم تو پنهان است. هیچوقت نمی‌توانی آن‌ها را بشناسی اما گاهی تصمیم می‌‌گیری به آن‌ها اعتماد کنی. “

    ” مهم نیست مسیر راه چقدر ناهموار باشد چون هر طور شده من باید به حرکتم ادامه بدهم. “

    ” یکبار جایی خوانده بودم علم نتوانسته تا حالا گریه کردن را توصیف کند. از لحاظ علمی اشک قرار است چشم را تر نگه دارد اما هنوز کسی نمی‌داند چرا وقتی احساساتی می‌‌شویم غده‌‌های اشکی اشک بیشتری تولید می‌‌کنند.

    من فکر می‌‌کنم وقتی گریه می‌‌کنیم احساسات غیرانسانی‌مان تخلیه می‌‌شود بدون اینکه انسانیتمان تحت‌تاثیر قرار بگیرد. “

     

    چند تیکه از کتاب سوم (هم پیمان):

    ” این دنیایی است که ما خوب می‌‌شناسیم؛ فقط حاکم ظالمی‌ جایش را به حاکم ظالم دیگری داده است. “

    ” «گفت همه‌ی آدمها یه هیولا توی وجودشون دارن و اگه می‌خوایم کسی رو دوست داشته باشیم اول باید بپذیریم که ما هم اون هیولا رو توی وجودمون داریم. اونوقت اگه اون آدم اشتباهی بکنه می‌‌تونیم ببخشیمش.» “

    ” کریستینا می‌‌گوید: «گاهی زندگی خیلی عذاب‌آور می‌شه ولی می‌دونی من بخاطر چی طاقت می‌ارم و ادامه می‌دم؟»

    ابروهایم را بالا می‌‌برم.
    او هم به تقلید از من ابروهایش را بالا می‌‌برد. «بخاطر لحظاتی که عذاب‌آور نیست. تنها راه ادامه دادن اینه که وقتی لحظات خوب نزدیکت هستند اونا رو بقاپی.» “

    ” «باور حقیقت همیشه به معنای بهترشدن زندگی نیست. ما حقایق رو باور می‌کنیم چون حقیقت حقیقته.» “

    + از این کتاب فیلم هم ساختن البته من هنوز ندیدمش ولی بهتون پیشنهاد میکنم که اول کتابو بخونین(=

    ++ بچه ها راستی الان متوجه شدم که این کتاب، محبوب ترین کتاب از نظر گودریدز توی سال 2011 بوده و چندتا جایزه هم گرفته*-*

    +++ ممنونم nobody جون از پیشنهادت بابت خوندن این کتاب:))

    ++++ طاقچه برای اشتراک سه ماهش تخفیف گذاشته اگه خواستین یه سر بزنین، این کتابهارو هم داره^^ 

    بعدا نوشت: فیلمش داستان کتابو کلا تغییر داده، قسمت سومشو که اصلا کوبیده از نو ساخته:/// خلاصه که شما فیلم و کتابو دوتا چیز جدا از هم درنظر بگیرین:/

  • ۵ پسندیدم
  • نظرات [ ۷ ]
    • شی‍ ‍فته
    • جمعه ۵ ارديبهشت ۹۹
    موضوعات