۴ مطلب با موضوع «چالش:)» ثبت شده است

نظرسنجی بیان

سلام بچه ها:))

احتمالا الان کل وبلاگاتون پر از ستاره های روشن واسه‌ی این چالشه که می خوان نظرسنجی کنن تا بهترین وبلاگ های بیان مشخص بشه

بعدم گفته بودن که وبلاگتون رو معرفی کنین تا بقیه بگن به به و چه چه، ما به فلان وب بریم رای بدیم... و از این چیزا!

منم گفتم بزار یه کم خودشیفتگی کنم و درباره وبم بگم

اول اینکه بگم یه زمانی در گذشته ای دور خود بیان، وبلاگ های برتر رو انتخاب کرده بود که اسم اون وب فسقلیم که چند وقت پیش رفتم سریع همه‌ی پستاشو پیش‌نویس کردم(از بس به دردنخور بودن-__-)، توی اون آخرای لیست بود و منم بسی خر کیف، تنها فایده‌ی اینکه جزو اون وبلاگا بودم، این بود که یه لحظه گفتم: واااااای وبلاگمو! همین:/ 

آیا این بار فایده ی دیگری خواهد داشت برای برگزیدگان این چالش؟؟ نمیدونم، شاید اگه برگزیده بشین شما فایده ای دوچندان ببرین و بگین واهاهاهایییی وبلاگمووووووو!!!! 

 

اگه یه وقت خواستین به این وب کوچولو موچولوی منم رای بدین، فکر کنم موضوعش بشه هنر و ادبیات .

وعده هم باید بدم؟؟؟

راستش من چیزی ندارم که بهتون بدم و اگه بهم رای بدین، فقط میتونم ازتون تشکر کنم:)

#بیان_را_بهتر_کنیم

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱ ]
    • شی‍ ‍فته
    • پنجشنبه ۹ مرداد ۹۹

    کمک از ما نوشتن از شما#2

    قدم می‌زد. نه قدم های بی هدف، نه قدم هایی از سر بیکاری، نه برای در کردن خستگی. قدم هایش هدفمند بودند، خیلی هدفمند تر از قدم های آدمهایی که به او تنه می‌زدند. عرق از پیشانی اش برچید. با کفشهای کهنه و و رنگ و رو رفته پا می نهاد بر خیابان هایی آلوده. صاف کردن لباسش فایده ای نداشت. او می خواست زیبا به نظر بیاید اما آدم‌های عجول اطرافش درکش نمی کردند. آنها نمی فهمیدند و مدام به او تنه می زدند. آکاردئونش را سفت چسبیده بود، تنها چیزی که در این جهان بیکران، دلبستگی عظیمی به آن داشت. به گام هایش سرعت بخشید. داشت دیر می‌شد. به دختربچه ای که از کنارش عبور کرد و به او تنه زد، نگاهی انداخت. چگونه می توانست ذوق در چشمانش را برای خواستن جایگاهی که آن دختر بی هدف داشت، پنهان کند. دلش می خواست بی هدف باشد، شاد و خندان در کوچه قدم بردارد. به مقصدش رسید. لباس هایش را مرتب کرد، غبار از تن تکاند، روسری کوچکش را صاف کرد، دستی بر پیشانی کشید. می خواست زیبا به نظر برسد. صندلی تاشوی کوچکش را بر زمین نهاد. در شیشه ی روبرویش، عکس خودش را دید، آیا زیبا به نظر می‌رسید، همان طور که بود؟ نشست و دامنش را صاف کرد. آدمهای عجول از روبه‌رویش طوری می گذشتند که انگار او اهمیتی ندارد، انگار جزئی از دیوار است. اما او آکاردونش را روی پایش گذاشت، صاف نشست، درست مثل یک هنرمند واقعی، همانی که بود. مردم شتابزده حرکت می کردند. نفس عمیقی کشید و دستانش را روی کلیدهای آکاردئون کشید و شروع کرد به نواختن. حالا فقط نت ها مهم بودند و او...

    +حتما آهنگ رو گوش بدید:)

     دریافت

    +ممنون از ماجده‌جون بابت این چالش نما:)

    +بچه ها یه نگاهی به عکس های توی وب ماجده بندازید و اگه قلقلکتون داد واسه نوشتن، بنویسید حتما:)) همتون دعوتید(=

    +دوستان اگه نوشتید، لینک رو برای ماجده بفرستید، تشکر:)

  • ۷ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • شی‍ ‍فته
    • چهارشنبه ۳۱ ارديبهشت ۹۹

    کمک از ما نوشتن از شما#1

    داشت غرق می‌شد. انگار میان چیزی بود، بین خواب و بیداری. چشمانش تنها تاریکی را نشان می داد. دنیا فقط صفحه ای تار بود و داشت محو می شد. او نیز در میان این پیچیدگی محو می شد. هر روز اتفاقات تلخ و تلخ تر او را در خود می بلعیدند. چند سالش بود؟ خیلی بزرگ نشده بود، هنوز جایش میان بزرگترها نبود، هنوز در پستو بود،‌در گوشه و کنار اجتماع. چقد طول کشیده بود تا به اینجا برسد؟ آیا اتفاقی تلخ دنیایش را فرو می‌پاشید؟ نه،‌هیچ اتفاق بزرگی رخ نداد. او ذره ذره محو می شد. ذره ذره از وجودش کم می شد. ظاهرش پسر بچه ای معمولی بود،‌با نیاز های معموالی: غذا، لباس،‌ آب، هوا. اما هوا به اون نمی رسید. او داشت در دنیای کوچکش غرق می‌شد. در جایی میان خیال و واقعیت. جایی میان افکار و اعمال. میان حرف های نا گفته و گفته شده، کارهای کرده و ناکرده،‌ میان عقل و احساس. او در تنهایی خودش ‌و بی کسی احساساتش غرق می شد. غرق می شد اما آبی در کار نبود. اورا تنهایی در آغوش می کشید و خفه می کرد.

    _ هی می تونی با من حرف بزنی!

    حرف هایش مانند هوای از بینی به مغزش ریخت. دنیا طبیعی شده بود. تاریکی دور بود...!

     

    +ممنون از ماجده‌جون بابت این چالش نما:)

    +بچه ها یه نگاهی به عکس های توی وب ماجده بندازید و اگه قلقلکتون داد واسه نوشتن، بنویسید حتما:)) همتون دعوتید(=

  • ۸ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • شی‍ ‍فته
    • سه شنبه ۳۰ ارديبهشت ۹۹

    گریزی به سوی کتاب=)

    مرسی از دعوتت هلن جون:))) 

    خب بریم سراغ چالش:

    سه شنبه ها با موری - میچ آلبوم

    این کتاب در واقع داستانش واقعیه . توش هم درباره ی موضوعاتی مثل عشق، خانواده، مرگ و خیلی چیزای دیگه صحبت شده. داستان درباره یه مردیه که توی دوران دانشجویی خیلی آرزو ها داشته ولی الان اصلا به اون آرزوها حتی نزدیک هم نیست و توی شغلش غرق شده. خیلی پیشنهاد میشه:)

    مغازه خودکشی - ژان تولی

    این کتاب یه کمدی سیاهه. داستان توی شهری اتفاق میفته که توش خودکشی و افسردگی چیزهایی عادی و شادی و امید خیلی غیر عادیه. همه افسرده ان به جز یه پسری به اسم آلن که همه چیو با زاویه خوش بینانه می بینه توی یه تیکه از کتاب که مامان پسره داره ازش شکایت میکنه میگه: "اگه یه هواپیما با سیصد تا مسافر سقوط کنه و دویست و نود و هفت نفرشون بمیرن، آلن میگه: اوه مامان دنیا خیلی شگفت انگیزه؛ سه نفر از آسمون افتادن پایین و زنده موندن"

    هر اسمی هم نماد یه شخصیت معروفه که خودکشی کرده مثلا آلن نماد آلن تورینگ مخترع کامپیوتره که خودکشی کرده (درموردش یه فیلم هم ساختن که اسمش متاسفانه یادم نیست) 

    با این که در طول کتاب داستانش جذاب بود ولی آخرشو خیلی دوس نداشتم انگار که کل کتابو با آخرش نابود کرد. 

    کاش کسی جایی منتظرم باشد - آنا گاوالدا

    این اولین کتاب آنا گاوالدا هست که من فکر می کردم یه جور دیگس ولی وقتی خوندم فهمیدم یه سری داستان های جدا از هم توش هست. داستاناش قشنگ بودنا ولی انگار وسطش رها شده بودن و اون قدر برام جالب نبود راستش. البته یه سری تیکه های جالب داشت:

    "من شبیه شخصیت‌های فیلم‌های کمدی هستم: دختری نشسته روی نیمکت با اعلانی روی گردنش به مضمونِ من عشق میخواهم و اشک هایی که چون دو رود از هر گوشه چشمش جاری می‌شود."

    کتاب گریز دلپذیر آنا گاوالدا به نظرم قشنگ تر بودش:)

    هنر ظریف بی خیالی - مارک منسون

    من کتابای روانشناسی و خود شناسی و درس زندگی نمی خونم معمولا چون وسطاش حوصله م سر میره ولی این کتابه خیلی قلمش روون و خودمونی بود و اصلا خسته کننده نبود بلکه خیلی جذاب و جالب بود. البته وقتی کتاب اصلیشو ببینید می فهمید که بیش از حد کتاب روونو خودمونیه و حتی اسمشم یه چیز ناجوریه و وقتی این و فهمیدم چشمام گرد شد چون یه ترجمه بدون سانسورشو دیدم که به معنای واقعی پرام ریخت:| ولی خیلی کتاب خوبیه بخونیدش حتما:) (البته من منظورم نسخه سانسور شدس اگه بدون سانسورشو خوندین به من مربوط نیس) 

    نسکافه با عطر کاهگل - م.آرام

    نمیدونم شاید کتاب خوبی بود ولی اصلا سلیقه من این داستانای آبکی فراموشی و خاطرات بچگیو این چیزا نیست. داستانش درباره مرد پولداریه که وقتی بچه بوده تصادف می کنه و همه چی یادش میره و یه خانواده ی پول دار به فرزند خوندگی قبولش میکنن اونم هی دنبال خاطرات بچگیشه. این کتاب هدیه بود و شاید اگه هدیه نبود من هیچ وقت نمی خوندمش. اصلا پیشنهاد نمی کنم.

    داستان زندگی من - چارلی چاپلین

    این کتاب درباره زندگی چارلی چاپلین از دوره کودکی تا بزرگسالیه و به قلم خود چارلی چاپلین نوشته شده، البته آخراش رو دیگه خود چارلی چاپلین ننوشته و توسط یه نفر دیگه نوشته شده. اونی که من خوندم مال نشر مصدق بود و خیلی خشک ترجمه شده بود جوری که انگار متن هیچ احساسی نداره، داستان زندگی چارلی چاپلین واقعا جذابه ولی نه با این ترجمه مزخرف. اگه خواستین بخونین حتما از یه انتشارات دیگه بخرین( توی نمایشگاه کتاب، انتشارات مصدق روی تمام کتاباش 50 درصد تخفیف گذاشته بود من یهو چشمم خورد به این کتاب و خریدمش ) 

    درون آب - پائولا هاوکینز

    داستان جناییه. در مورد یه زنیه که توی آب غرق شده و درست مشخص نیست که اون خودکشی کرده یا یکی هولش داده توی آب. خیلی جذابه. پیشنهاد خیلی ویژه=) راستی این کتاب هیجان انگیز ترین و پر فروش ترین کتاب سال 2017 هست.

    دعوت میکنم از ماجده، یگانه، نیکا، Ghazal Ahs، یاسمن مجیدی، ح جیمی، ریحون و n̈äs̈ẗr̈n̈ و هرکس دیگه ای که این پست رو می خونه توی این چالش شرکت کنه:) 

    +راستی این کتابا بخشی از کتابهایی که پارسال خوندم...(=

    ++بچه ها یه کیکی چیزی پیشنهاد بدین درست کنم*-* آقا شیرینی هم بگین:))

  • ۳ پسندیدم
  • نظرات [ ۱۲ ]
    • شی‍ ‍فته
    • جمعه ۲۲ فروردين ۹۹
    موضوعات